تبليغاتX
میتونی رو کمک من حساب کنی!

میتونی رو کمک من حساب کنی!

خدای مهربونم به دادم برس دارم از دست میرم

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

+نوشته شده در بیست و هشتم دی 1390ساعت21:10توسط محدثه | |

سلام دوستای گلم

شرمنده باز نتم خراب شده نمیتونم بیام

الانم ازیه جای دیگه دارم پست میذارم

پوزش از همه دوستایی که کامنت میذارنو من نمیتونم بیام وبشون واسشون کامنت بزارم در تلاشم نتم رو درست کنم

فعلا یا علی

+نوشته شده در سی ام آبان 1390ساعت12:30توسط محدثه | |

امروز بیست وهشتم مهره و فردا بیست ونهم

بیست ونهم مهر.......

یه روز از روزهای قشنگ پائیزی خدا

یه روز زیبا از فصل زرد سال

روزی که مامانیه من منتظر یه اتفاق قشنگ بود

روزی که بابایی من منتظر بود و دست به دعا

روزی که همه انتظار میکشیدند

انتظار یه تولد

انتظار به دنیا اودن یه موجود کوچولو

همه منتظرن تا من.....

من پا به عرصه ی هستی بذارم من....

به دنیا بیام تک نوه دختر...

من محدثه تو بیست ونه مهر به دنیا اومدم

بابام میگه دختر برکت میاره به خونه

و من با تولدم خونمون رو با برکت کردم

خدایا شکرت

یه سال دیگه به سالهای زندگیم افزوده شد

اولین کسی که تولدمو تبریک میگه خودمم به خودم

عسیسم تولدت مبارک

+نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1390ساعت15:59توسط محدثه | |

سلام دوستای گلم

شرمنده ام خیلی وقته که آپ نکردم چون نتم خرابه الانم اومدم از یه جا دیگه دارم آپ میکنم

به همه دوستا سرزدم کسی نبود حیف شد

یاعلی

+نوشته شده در بیست و یکم مهر 1390ساعت16:18توسط محدثه | |

دوتا به تور

دوتابه تیر

بلا به دور..............لنگی عزیز تسلیت

+نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1390ساعت21:51توسط محدثه | |

خیلی وقت بود که خنده رو لبام نشسته بود اما روز با اون گلهای قشنگی که استقلال کاشت تو دروازه پرسپولیس جیگرم حال اومد

حال شایانمون خفن گرفته شد

اون شب چند دقیقه ای خندیدم

تبریک میگم به همه استقلالی های با غیرت...

+نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1390ساعت11:46توسط محدثه | |

دیشب شب جمعه باز رفتیم سرخاک بابا بزرگم خیلی دلم واسش تنگ شده برگشتم خونه

نبود هیچ جا نبود

بعد شام همه جمع شدن زنگ زدن عموی مامانم هم اومد برنامه ریزی هاشونو کردن که مراسم چهل روز جمعه اول مهر برگزار بشه

آمار مهمون ها رو گرفتن و حرف های دیگه

اشک تو چشام جمع شد

رفتم حیاط یه گوشه نشستم و گریه گریه گریه

آی خدا چهل روز چقدر زود گذشت اصلا چه تابستون بدی بود

دیگه از تابستون بدم میاد از ماه مرداد بدم میاد

از روز بیست و هفتم مرداد میترسم

آی خدا چقدر حرف تو دلمه و نمیتونم بگم

 

+نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1390ساعت14:18توسط محدثه | |

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و ازصحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+نوشته شده در بیستم شهریور 1390ساعت13:26توسط محدثه | |

امروز از صبح مشغول کار بودیم از یه طرف چشمهامون تر بود ازیه طرف باید به فکر برگزاری مراسم میبودیم خیلی وضعیت بدیه

تو مهمونی های عادی افطاری دادن سخته  حالا تصورشو بکنین از حدود ۷۰۰نفر بخواین پذیرایی بکنین

مراسم از ساعت پنج شروع شد

کنار مامانم و خالم ومامان بزرگم نشستم که مباد از گریه ی زیاد حال یکیشون بد بشه

نمیزاشتم زیاد گریه کنن

نوه بزرگه دخترم وظایفم سنگینتره

 هم باید مراقب مامانم بودم هم باید کمک زندایی هام میکردم که پذیرایی خوب باشه هم غم تو دلم داغونم کرده بود

اخرای مراسم بود سرم و تو حسینیه چرخوندم ماشاا.. جمعیت خیلی زیادی بود

اومدم جلوی درکه مهمونها رو بدرقه کنم آخه بعضی از مهمونها نموندن و رفتن

باورم نمیشد این جماعت اومده بودن سوم بابابزرگم  اینو به زندایی کوچیکم و گفتم و دور از چشمهای مامانم گریه کردم

شایان اومد بهم گفت آبجی به خانم ها بگو بیان سرخاک

بغل مامانم و گرفتم ورفتیم سرخاک

روی خاک بابابزرگم گل های پرپرشده بود

دایی هام یه طرف خاک بودن وماهم یه طرف

 مداح میخوند

آخ خدا کمرم شکست کمرم زیر بار مصیبت خم شد کی فکرشو میکرد در عرض یه ربع نفس بابابزرگم بالا نیادو تا بخوان بزارنش تو ماشین تموم کنه

گریه بود و گریه بود و گریه  .......

به زور از سرخاک بلندمون کردن و رفتیم واسه پذیرایی ازمهمونها

خدارو شکر پذیرایی خوب بود و بابابزرگ مرحومم رو سرافراز کردن

مهمونها رفتن وموندیم خودی ها و یه خونه ای که بزرگش رفته تو هیچکدوم از اتاق ها نیست

داغونم خیلی خیلی خیلی

خرد شدم

به خدا درد عظیمیه

+نوشته شده در چهاردهم شهریور 1390ساعت19:18توسط محدثه | |

این شعرو رو اعلامیه ی ترحیمش زده بودن

پدر آن تیشه که بر خاک توزد دست عجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانی ما

آن که درزیرزمین داد سروسامانت

کاش میخورد غم بی سروسامانی ما

 

پدرجان هرگز ازیادمان نخواهی رفت

 

ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست

پدر من هستی من سایه ی تو برسرم نیست

 

+نوشته شده در چهاردهم شهریور 1390ساعت18:56توسط محدثه | |

بابابزگم رو خیلی سریع آوردن وتوی خونه طوافش دادن وبردن واسه دفن

خیلی سریع از اون خونه رفت

رفتیم قبرستون حاج آقا اومد واسش نماز میت خوندن ودفنش کردن مارو جلو راه ندادن اما مامانم به زور رفتش که ببیندش یک لحظه صورتشو دید و غش کرد

به زور آب و بوی خاک تر به هوشش آوردیم

آوردیمشون خونه نذاشتیم سرخاک بمونن مردا هم اومدن وای خدا باز گریه کردن وقتی صدای گریه ی دایی هامو میشنیدم خرد میشدم

موقع اذان شد همه مهمون ها رو دعوت کردیم توی حسینیه ومسجد واسه شام غریبان بابابزرگم

مگه باورم میشد

جلوی در وایستاده بودم که دخترعمه مامانم اومد بهم تسلیت گفت بابابزرگم داییش بود خودمو انداختم تو بغلش و باهم شیون کردیم...

اومدیم خونه حالا دیگه همه خودی بودن سعی میکردیم خودمونو آروم نکیم بخا طر مامان بزرگم چون دیابتی بودغم و غصه بدترش می کرد

اون روز دوسه باری غش کرده بود وماهم طاقتشو نداشتیم مردامون ساعت 12شب رفتن سرخاکشو قرآن خوندن و اومدن

بعدسحر هم دوباره رفتن هوا که روشن شد ما زن ها رفتیم آخ خدا چه صحنه هایی بود همه رو خاک افتادن من رو عموم به زور بلند کرد بابابزرگم دایی اونم میشد

تو بغلش ضجه زدم اونم گریه کرد لرزش قفسه سینشو حس میکردم کل وجودش میلرزید

اومدیم خونه

هرکی یه مسئولیتی به عهده گرفت من باعموم برگشتم که لباس سیاهامون و ببرم

ساعت چهار عموم اومد دنبالمون رفتیم خونشون باید به چند نفری اطلاع میدادن

بنرهای تسلیت آماده شده بود

اعلامیه ها چندتاش دستمون بود رو درهامون زدیم ویه قاب هم برداشتیم و عکس اون نازنین وانداختیم توش و رفتیم

 رسیدیم باز همون صداهای شیون بود رفتیم سرخاک و باز...

امشب شب دومی بود که بابابزرگم بیرون خونه میخوابید هیچ وقت بیرون خونه نمی موند اما حالا...

فردا مراسم سوم برپا میشد

+نوشته شده در هشتم شهریور 1390ساعت17:53توسط محدثه | |

سلام گلهای مهربونم

ممنون بابت ابراز همدردیه قشنگتون

۵شنبه ۲۷/۵/۹۰ ساعت چهارونیم

وای خدا نمیدونین چه وضعی بود تا رسیدیم اونجا قبول نمیکردیم خبری که بهمون دادن واقعیته اما صدای شیون خاله و زندایی هام یه چیز دیگه میگفت

همه افتاده بودن رو تخت بابا بزرگم مامانم غش کرد به زور بهش خواستم آب بدم نخورد گفت روزه ام

میدونین درد بی پدری و یتیمی رو دختر بیشتر احساس میکنه

یک لحظه سکوت شد که صدای شیون دایی کوچیکم و شنیدیم فهمیدیم که اون نازنینمون رو آوردن

نمیدونین چه صحنه هاییی بود شش تا دایی هام برادر زاده ها خواهر زاده هاش نوه ها چه شیونی میکردن

جلوی چشام اون هیبت وعظمت این خانواده شکست

ما چه میدونستیم غم چیه همیشه تو اون خونه شادی و عروسی بود کی میدید یه روز پرچم سیاه بزنن جلوی اون در

هنوز تو باورم نیست رفتنش هنوز فکر میکنم برگردم بابابزرگم سرحال وسرزنده جای همیشگیش که میشست میبینم اما بارها و بارها رفتم ندیدمش تو هیچکدوم از اتاق های خونه نبود

گریه امونم نمیده دیگه نمیتونم دگمه های کیبوردو از هم تشخیص بدم دیگه نمیتونم بنویسم

التماس دعا

یاعلی 

+نوشته شده در هفتم شهریور 1390ساعت16:40توسط محدثه | |

دوستای گلم

میخوام واسه بابا بزرگم ختم قرآن بزارم

 هرکس که واسش مقدره تو این ماه عزیز واسه ی شادی روح اون عزیز یه جز قرآن بخون

 و واسم تو کامنت بزاره که کدوم جز رو میخونه

+نوشته شده در سی و یکم مرداد 1390ساعت1:15توسط محدثه | |

سلام

تا آخر این پستو بخونید


با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

 

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

 

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

 

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

 

بابابزرگ نازنینم همون که عمل کرده بود پنج شنبه غروب رفت اون بالا بالا ها پیش خدا

وای خدا بابابزرگ مهربونم فوت کرد.

 

 

 

+نوشته شده در سی و یکم مرداد 1390ساعت1:1توسط محدثه | |

ای که تقدیر تورا دور از من ساخت سلام

نامه ای دارم از فاصله ها

چندشب بود که من خواب تو را میدیدم

خواب دیدم که فراری هستی

میگریزی از شهر پاسبانان

همه جا عکس تورا می کوبند

در همه کوی وگذر قصه ی تبعید تو بود

مردم و تیر وتفنگ

اسب های چابک

متهم قاتل گلهای سفید جایزه یک گل رز

وتو می دانی من عاشق گلهای رزم

دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت

نگرانت شده ام بی جوابم مگذار

پشت پاکت بنویس

متهم قاتل گلهای سفید

توکه می دانی من عاشق گلهای رزم.....

+نوشته شده در پانزدهم مرداد 1390ساعت15:11توسط محدثه | |