|
در حضور واژه های بی نفس ببین اندام تنهاییم را
مترسک ناز می کند و من سکوت می کنم.... این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد و جای خالی آدم های شب نشین را با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود
سلام دوستای گلم شرمنده باز نتم خراب شده نمیتونم بیام الانم ازیه جای دیگه دارم پست میذارم پوزش از همه دوستایی که کامنت میذارنو من نمیتونم بیام وبشون واسشون کامنت بزارم در تلاشم نتم رو درست کنم فعلا یا علی
امروز بیست وهشتم مهره و فردا بیست ونهم بیست ونهم مهر....... یه روز از روزهای قشنگ پائیزی خدا یه روز زیبا از فصل زرد سال روزی که مامانیه من منتظر یه اتفاق قشنگ بود روزی که بابایی من منتظر بود و دست به دعا روزی که همه انتظار میکشیدند انتظار یه تولد انتظار به دنیا اودن یه موجود کوچولو همه منتظرن تا من..... من پا به عرصه ی هستی بذارم من.... به دنیا بیام تک نوه دختر... من محدثه تو بیست ونه مهر به دنیا اومدم بابام میگه دختر برکت میاره به خونه و من با تولدم خونمون رو با برکت کردم خدایا شکرت یه سال دیگه به سالهای زندگیم افزوده شد اولین کسی که تولدمو تبریک میگه خودمم به خودم عسیسم تولدت مبارک
سلام دوستای گلم شرمنده ام خیلی وقته که آپ نکردم چون نتم خرابه الانم اومدم از یه جا دیگه دارم آپ میکنم به همه دوستا سرزدم کسی نبود حیف شد یاعلی
دوتا به تور دوتابه تیر بلا به دور..............لنگی عزیز تسلیت
خیلی وقت بود که خنده رو لبام نشسته بود اما روز با اون گلهای قشنگی که استقلال کاشت تو دروازه پرسپولیس جیگرم حال اومد حال شایانمون خفن گرفته شد اون شب چند دقیقه ای خندیدم تبریک میگم به همه استقلالی های با غیرت...
دیشب شب جمعه باز رفتیم سرخاک بابا بزرگم خیلی دلم واسش تنگ شده برگشتم خونه نبود هیچ جا نبود بعد شام همه جمع شدن زنگ زدن عموی مامانم هم اومد برنامه ریزی هاشونو کردن که مراسم چهل روز جمعه اول مهر برگزار بشه آمار مهمون ها رو گرفتن و حرف های دیگه اشک تو چشام جمع شد رفتم حیاط یه گوشه نشستم و گریه گریه گریه آی خدا چهل روز چقدر زود گذشت اصلا چه تابستون بدی بود دیگه از تابستون بدم میاد از ماه مرداد بدم میاد از روز بیست و هفتم مرداد میترسم آی خدا چقدر حرف تو دلمه و نمیتونم بگم
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و ازصحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
امروز از صبح مشغول کار بودیم از یه طرف چشمهامون تر بود ازیه طرف باید به فکر برگزاری مراسم میبودیم خیلی وضعیت بدیه تو مهمونی های عادی افطاری دادن سخته حالا تصورشو بکنین از حدود ۷۰۰نفر بخواین پذیرایی بکنین مراسم از ساعت پنج شروع شد کنار مامانم و خالم ومامان بزرگم نشستم که مباد از گریه ی زیاد حال یکیشون بد بشه نمیزاشتم زیاد گریه کنن نوه بزرگه دخترم وظایفم سنگینتره هم باید مراقب مامانم بودم هم باید کمک زندایی هام میکردم که پذیرایی خوب باشه هم غم تو دلم داغونم کرده بود اخرای مراسم بود سرم و تو حسینیه چرخوندم ماشاا.. جمعیت خیلی زیادی بود اومدم جلوی درکه مهمونها رو بدرقه کنم آخه بعضی از مهمونها نموندن و رفتن باورم نمیشد این جماعت اومده بودن سوم بابابزرگم اینو به زندایی کوچیکم و گفتم و دور از چشمهای مامانم گریه کردم شایان اومد بهم گفت آبجی به خانم ها بگو بیان سرخاک بغل مامانم و گرفتم ورفتیم سرخاک روی خاک بابابزرگم گل های پرپرشده بود دایی هام یه طرف خاک بودن وماهم یه طرف مداح میخوند آخ خدا کمرم شکست کمرم زیر بار مصیبت خم شد کی فکرشو میکرد در عرض یه ربع نفس بابابزرگم بالا نیادو تا بخوان بزارنش تو ماشین تموم کنه گریه بود و گریه بود و گریه ....... به زور از سرخاک بلندمون کردن و رفتیم واسه پذیرایی ازمهمونها خدارو شکر پذیرایی خوب بود و بابابزرگ مرحومم رو سرافراز کردن مهمونها رفتن وموندیم خودی ها و یه خونه ای که بزرگش رفته تو هیچکدوم از اتاق ها نیست داغونم خیلی خیلی خیلی خرد شدم به خدا درد عظیمیه
این شعرو رو اعلامیه ی ترحیمش زده بودن پدر آن تیشه که بر خاک توزد دست عجل تیشه ای بود که شد باعث ویرانی ما آن که درزیرزمین داد سروسامانت کاش میخورد غم بی سروسامانی ما پدرجان هرگز ازیادمان نخواهی رفت ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست پدر من هستی من سایه ی تو برسرم نیست
بابابزگم رو خیلی سریع آوردن وتوی خونه طوافش دادن وبردن واسه دفن خیلی سریع از اون خونه رفت رفتیم قبرستون حاج آقا اومد واسش نماز میت خوندن ودفنش کردن مارو جلو راه ندادن اما مامانم به زور رفتش که ببیندش یک لحظه صورتشو دید و غش کرد به زور آب و بوی خاک تر به هوشش آوردیم آوردیمشون خونه نذاشتیم سرخاک بمونن مردا هم اومدن وای خدا باز گریه کردن وقتی صدای گریه ی دایی هامو میشنیدم خرد میشدم موقع اذان شد همه مهمون ها رو دعوت کردیم توی حسینیه ومسجد واسه شام غریبان بابابزرگم مگه باورم میشد جلوی در وایستاده بودم که دخترعمه مامانم اومد بهم تسلیت گفت بابابزرگم داییش بود خودمو انداختم تو بغلش و باهم شیون کردیم... اومدیم خونه حالا دیگه همه خودی بودن سعی میکردیم خودمونو آروم نکیم بخا طر مامان بزرگم چون دیابتی بودغم و غصه بدترش می کرد اون روز دوسه باری غش کرده بود وماهم طاقتشو نداشتیم مردامون ساعت 12شب رفتن سرخاکشو قرآن خوندن و اومدن بعدسحر هم دوباره رفتن هوا که روشن شد ما زن ها رفتیم آخ خدا چه صحنه هایی بود همه رو خاک افتادن من رو عموم به زور بلند کرد بابابزرگم دایی اونم میشد تو بغلش ضجه زدم اونم گریه کرد لرزش قفسه سینشو حس میکردم کل وجودش میلرزید اومدیم خونه هرکی یه مسئولیتی به عهده گرفت من باعموم برگشتم که لباس سیاهامون و ببرم ساعت چهار عموم اومد دنبالمون رفتیم خونشون باید به چند نفری اطلاع میدادن بنرهای تسلیت آماده شده بود اعلامیه ها چندتاش دستمون بود رو درهامون زدیم ویه قاب هم برداشتیم و عکس اون نازنین وانداختیم توش و رفتیم رسیدیم باز همون صداهای شیون بود رفتیم سرخاک و باز... امشب شب دومی بود که بابابزرگم بیرون خونه میخوابید هیچ وقت بیرون خونه نمی موند اما حالا... فردا مراسم سوم برپا میشد
سلام گلهای مهربونم
ممنون بابت ابراز همدردیه قشنگتون ۵شنبه ۲۷/۵/۹۰ ساعت چهارونیم وای خدا نمیدونین چه وضعی بود تا رسیدیم اونجا قبول نمیکردیم خبری که بهمون دادن واقعیته اما صدای شیون خاله و زندایی هام یه چیز دیگه میگفت همه افتاده بودن رو تخت بابا بزرگم مامانم غش کرد به زور بهش خواستم آب بدم نخورد گفت روزه ام میدونین درد بی پدری و یتیمی رو دختر بیشتر احساس میکنه یک لحظه سکوت شد که صدای شیون دایی کوچیکم و شنیدیم فهمیدیم که اون نازنینمون رو آوردن نمیدونین چه صحنه هاییی بود شش تا دایی هام برادر زاده ها خواهر زاده هاش نوه ها چه شیونی میکردن جلوی چشام اون هیبت وعظمت این خانواده شکست ما چه میدونستیم غم چیه همیشه تو اون خونه شادی و عروسی بود کی میدید یه روز پرچم سیاه بزنن جلوی اون در هنوز تو باورم نیست رفتنش هنوز فکر میکنم برگردم بابابزرگم سرحال وسرزنده جای همیشگیش که میشست میبینم اما بارها و بارها رفتم ندیدمش تو هیچکدوم از اتاق های خونه نبود گریه امونم نمیده دیگه نمیتونم دگمه های کیبوردو از هم تشخیص بدم دیگه نمیتونم بنویسم التماس دعا یاعلی
دوستای گلم میخوام واسه بابا بزرگم ختم قرآن بزارم هرکس که واسش مقدره تو این ماه عزیز واسه ی شادی روح اون عزیز یه جز قرآن بخون و واسم تو کامنت بزاره که کدوم جز رو میخونه
سلام تا آخر این پستو بخونید من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز بابابزرگ نازنینم همون که عمل کرده بود پنج شنبه غروب رفت اون بالا بالا ها پیش خدا وای خدا بابابزرگ مهربونم فوت کرد.
ای که تقدیر تورا دور از من ساخت سلام نامه ای دارم از فاصله ها چندشب بود که من خواب تو را میدیدم خواب دیدم که فراری هستی میگریزی از شهر پاسبانان همه جا عکس تورا می کوبند در همه کوی وگذر قصه ی تبعید تو بود مردم و تیر وتفنگ اسب های چابک متهم قاتل گلهای سفید جایزه یک گل رز وتو می دانی من عاشق گلهای رزم دوست دارم بنویسی به کجا خواهی رفت نگرانت شده ام بی جوابم مگذار پشت پاکت بنویس متهم قاتل گلهای سفید توکه می دانی من عاشق گلهای رزم.....
|
About![]()
با خود عهد کردم فراموشت کنم......... Archivesهفته چهارم دی 1390Links
منم هستم
|